
ديشب به زهرا مي گفتم يادته بچه بوديم تو روزي 3 تا مداد مي خريدي و من مواظب تراش كردن مدادهام بودم؟
يادته تو هر سال كيف نو داشتي و من سال دوم به مانتوي كهنه ام افتخار مي كردم؟
يادته تو هميشه ايدين ليمويي مي خريدي و من مي گفتم دوست ندارم؟
مدام ياد بچگي هام مي افتم...
ياد خاطره هايي كه...
دلم مي خواهد غصه بخورم به خاطر تمام روزهايي كه غصه نخوردم...
چرا من هيچ وقت براي مهد كودك نرفتن غصه نخوردم؟
براي كلاس هاي جور وا جور نرفتن غصه نخوردم؟
چرا هيچ وقت به داشته هاي هم سن و سالام حسوديم نشد؟
چرا هيچ وقت ازتو نخواستم كتاب هايت را بدهي تا من بخوانم؟
چرا پز دوچرخه ام رو به تو نمي دادم؟
چرا به خاطر كيم گريه نمي كردم؟
چرا بابا هيچ وقت نفهميد منم دلم بستني مي خواد؟
چرا پول خرد هايي كه مادر جون مي داد كلوچه بخرم را مي ريختم توي جيب بابايي كه پولدار بود؟
چرا وقتي رضاي 7 ساله عاشق سمانه ي 4 ساله شد من با آن بچگي هايم مي گفتم كه فقط فيلم هندي زياد تماشا كرده...همين!...؟
چرا وقتي ادم ها مي گفتند من خوشكلم مي دونستم اين چيز با ارزش و ماندگاري نيست؟
چرا انقدر مي فهميدم؟
چرا من عقده اي بار نيامدم؟
چرا مي دانستم بزرگ كه شدم دلم براي بچگي هام تنگ نمي شود؟
چرا فرق گذاشتن ها را توي دلم توجيه مي كردم؟
چرا من اينقدر بزرگ بودم؟
چرا از بچگي هام با ادم ها حرف مي زدم؟
چرا من بچگي نكردم؟
چرا زندگي نكردم؟
چرا الان هم اينجوري ام؟
چرا وقتي بهم تهمت مي زنند هيچي نمي گم؟
چرا استعداد هامو له مي كنم زير مصلحت هاي ديگران؟
چرا خودمو قايم مي كنم كه نخوام دلي رو بشكونم؟
چرا تو اوج بدبختي هام از خدا گله نمي كنم؟
چرا نمي زنم تو صورت آينه؟
چرا هيچ كس ازم نپرسيد تو با اين هوشت چرا درس نخوندي؟
چرا فقط سعيده فهميد من يه مدت اول دبيرستان به شدت افسرده شدم...دنيا برام بي معني شد؟
چرا خودمو دوباره ساختم؟
چرا مي زارم ادم ها لهم كنند فقط براي اينكه لهشون نكنم؟
چرا هيچ كس نفهميد چرا ورزشو ول كردم؟ چرا از شعر هيچي نمي دونم ...
چرا ادم ها به من حسودي مي كنند؟ مني كه غصه مي خورم كه چرا عقده اي نشدم؟
چرا من به تو دروغ گفتم و خودمو مثل يه ارزن بي ارزش كردم كه عاشقم نباشي؟
چرا من مدام به خودم مي گويم كه بي ارزشم و آدم ها فقط راجب من توهم ميزنند؟
چرا من از پسر ها فرار مي كنم؟
چرا من اشك سعيده را در مي اورم؟
چرا وقتي ادم ها به من مي گويند متفاوتم ميخندم و مسخره شان مي كنم؟
چرا من خود خواه نبودم؟
چرا من به خودم افتخار نكردم؟
چرا روزنامه هايم را نشان كسي ندادم؟ چرا بلافاصله زير تخت قايم كردم؟
چرا وقت هايي كه تلويزيون مرا نشان مي داد به هيچ كس خبر نمي دادم؟
چرا لوح هاي تقديرم زير كتاب خانه پنهان شده؟
چرا من كتاب نميخرم؟ چرا كتاب نمي خونم؟
چرا من از اينجا مي روم وقتي روزهاي معمولي حتي دلم براي آرشيوم تنگ مي شود؟
چرا حتي شده براي مدتي نوشتن را رها ميكنم؟
چرا پيشنهاد هاي همكاري را رد مي كنم؟
چرا من به خودم فكر نمي كنم؟
چرا من مهم نيستم؟
>>"اينگونه است كه تنها مي شوم
و تو را چون ميداني از مين هاي خنثي نشده
بغل مي كنم
حالا مي توانيد يك دقيقه سكوت كنيد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
مي توانيد سنگي بر اين شعر بگذاريد
نامي بر آن ننويس!
بگذار فكر كنند
مردي
با اين همه گلوله در سينه
گريخته است...<<"
مسير مستقيم درخت هاي سرد را دنبال مي كنم و برگ هاي زرد ي كه باد روي سرم ريخته را له مي كنم...
گوشي ام را در مي آورم مي نويسم...
...
اشك قدش به غصه هاي من نمي رسد
و
هيچ صبري اين روزها مرا تحمل نمي كند...
...
بغض مي كنم...
نظر هاي پست قبل را مي خوانم و بغض مي كنم...
مامان را نگاه مي كنم و بغض مي كنم
معذرت خواهي اش را گوش مي كنم و بغض مي كنم...
سمانه اين كار را نكن ها را بغض مي كنم...
رفتن من تقصير هيچ كس نيست...
موضوع اصلا وب نيست...
موضوع منم...
مني كه اگر نباشم خيلي ها بهترند...
چرا درست جايي قرار مي گيرم كه از آن فرار مي كردم؟
پ ن :خدا مي دونه گه چقدر دلم مي خواد برم يه جاي دور كه هيچ كس نمي شناستم زندگي كنم...
پ ن : قرار بود توي پست آخرم راجب برنامه اي كه مهمان برنامه ي تلويزيون بودم و مصاحبه ام با شبكح شبكع سبكه خبر و برنامه منطقه ازاد طنز بنويسم (جهت پز دادن) كه حوصله اش دا نداشتم...
ثبت موقت بود و من پاكش كردم...
وصيت نامه:
دلتان برايم تنگ بشود ها...خواهش مي كنم...
آخر نوشت:
حلالم كنيد.
نقطه